تبليغاتX
ღ♥ღتاتولیღ♥ღ

ღ♥ღتاتولیღ♥ღ

 

 

 

 

حالا که دستهايت چتر نمي شود

 حالا که نگاهت ستاره نمي بارد

 حالا که خانه اي براي ما شدن نداريم

 از کاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم

تا آوار تنهايي بر سرت نريزد

 و آرامش خيالت خيس اشکهايم نشود

 

  تو روزي با غمي سنگين ز شهرم کوچ خواهي کرد
 
  و من هم در ميان خاطرات خويش     به نرمي گريه خواهم کرد

   و در عمق افق فرياد خواهم زد :    

  که اي عاشقترين عاشق    

   دمي در لحظه هاي تنگ احساست   مرا يکدم به ياد آور 

   که من هرگز فراموشت نخواهم کرد .  .  .  

 

 

و من چقدر ساده ام که پا به پاي تو

  به روي خط ريل راه ميروم

  چه ساده کودکانه در آغوش گرم

  تو به خواب مي روم                                    

چه بي بهانه با دستهاي تو  

 به دست پر غرور باد مي روم

 پس از گذشت سالهاي دراز  به سادگي از ياد مي روم

و در هجوم بي کسي بدون تو به ياد تو 

 دوباره روي خط ريل راه مي روم

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 18:33 توسط تاتولی |


 

 

 

من محكومم به تنهايي

محكومم به فاصله هر گاهي كه بخواهي من تنهايم

 با فاصله ها مدارا كن با نبودنم با دوريم بسازو دم نزن

زنداني نيستي من تو رو آزاد كردم

و خود را زنداني تو نخوانده ايي نوشته هايم را

چه خيال بي هوده ايي   چه كسي ميفهمد حرف مرا؟

ديووانه را بايد به زنجير بست چه برسد به ديووانه ي تو كه منم

ببند دست و پايم را تا زندانيت شوم به گناه تحمل دوريت

اين حكمي است كه خود براي دلم تعيين كرده ام

من اعتراف مي كنم به گناهم 

 تو محكومي را ديده ايي كه خود حكم را تعيين كند؟

اما نازنينم چاره ايي نيست تو را آزاد مي كنم خود را زندانييت

فاصله ي رسيدن به اندازه ي ساعت هاي نبودنت است

عقربه ها را مي شكنم

اشكانم را ميريزم

انتظارت را با مدادهاي رنگي مي كشم

چهره ات را در ذهنم مرور ميكنم

اينها همه ي كاريست كه مي توانم در نبودت كنم


آري مي دانم كه مي خواهي بماني با من

اما من مي دانم كه تو در اين راه كم مي آوري

پس دست و پايم را ميبندم برو اشكهايم را نبين

نبودنت تجلي بودنت است من اميد دارم

 به بازگشتت خسته نشوي

 چون ديگر من نيستم كه جانم را فدايت كنم

قول بده عاشق نشوي

برو به پشت سرت نگاه نكن مگر آن زمان كه وقتش آيد


تنهايم بگذار من زاده ي تنهاييم اما حالا من خود تنها ييم پس برو

خدا نگاه دار  هر چند می دانم فراموش کردن عادت دیرینه ی توست


TaaToli       محكومت

 


 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 17:37 توسط تاتولی |


 

 

فراتر از بغضي كه در گلويم مي شكند با دستان آبي دل تنگي در فراسوي مرز هاي آشنايي در سياهي چشمانم منور مي شويي


دستانت را به من بده تا با هم دور شويم از دنياي تيرگي ها

در اتاق تنهايي من  جايي براي تو نيز پيدا مي شود

زمانش را تو بگو...


هر چقدر كه مي تواني دوام بياوري

مي دانم كه تو نيز مرا رها ميكني با همه ي خاطرات

 

 

 

 

 


من كه تسبيح نبودم تو مرا چرخاندي

 مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي

مهر دستان تو دنبال دعايي ميگشت

بارها دور زدي، ذهن مرا گرداندي

ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي

از همين نغمه ي تاريك مرا ترساندي

بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست

برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندي

دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي

قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود

تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي

 

 


منتظر آن اتفاق خوب باش

به محض آنکه آن اتفاق بيافتد

تنهايي به روشنائي درون

تنهايي به آرامش خيال

تنهايي به تجربه اي شيرين بدل خواهد شد

آن روز نزديک است

مسرور باش

بخوان و با زندگي برقص

راهي که تو خود را در آن پيدا کني

 

 

 

 

 

نبودنت را باهزان گل پر می کنم که شفا یابد چشمانم

 

چشمانی که تو را نبیند کور شود بهتر است

 


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 12:30 توسط تاتولی |


 

 

 

 


التماس

 

 

گيجم


نمي دانم تا به كي به تنهاييم بنازم

تا به كي حرفامو دردهامو بنوشم حرفهاي زيادي در دلم سوخته است  كه خودم هم در حيرت آن مانده ام

اما  مي دانم در دور دستها كلاغي به انتظارم مانده است كه برساند خبر بودنم را به كسي كه به انتظار

مهرباني ام نشسته است

فكر مي كردم مي شود تنها ماند و دم نزد ميتوان سكوت كرد و بي هيچ گلايه ايي لبانم را با نخ اشك بدوزم تا

نكند روزي تاتولي هوس داشتن عشقي بي فرجام كند

هنوز هم در هراسم كه دير شود همه ي مباداهايم  كه روزي در كوچه پس كوچه  ها و بن بست ها  سرم را

به شانه ي ديوار بسپارم

و بشكند بغضي كه سالها در دلم مانده است

 

اما آب از سرم گذشت بي آنكه سايه افكند عشق بر زندگيم

هميشه بي نسيب ماندم از ديدن چشمهايي كه قرار است روزي نبيند حتي من را كه در حسرت ديدنش...


هنوز هم با لنگي شكسته سراغت را مي گيرم گاه دوان دوان گاه به آرامي مرا به دنبال سايه ات مي كشاني


بگو كجاي اين خلوت پريشان پنهاني كه  من تن مي دهم به تمام فاصله ها تا تو را بيابم و مشامم را پر كنم

از عطر حضورت و غسل دهم تمام نبودن هايت را  بگو خود را در كدامين چاله ي تنهايي چال كنم كه ديگر

ننازم به تنهايي ام  كه دروغي بيش نيست پس التماس مي كنم روشن تكليف اشكهاي غلطانم و دلي  كه

 

عاشق كردي

 

 

 TaaToli

 

در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست ميدارم در آن دور دست بعيد

كه رسالت اندامها پايان مي پذيرد و شعله و شور تپشها و خواهشها به

تمامي فرو مي نشيند و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد چنان چون

روحي كه جسد را در پايان سفر تا به هجومي كه كركسها پايانش


. وانهد... در فراسوي عشق تو را دوست ميدارم

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 19:56 توسط تاتولی |


X

دختري تنهاييم سايبانم گل سرخ عشق من روياييم خاطراتم چند برگ ...
دختري تنهاييم لقبم تاريکي تن من شنزار است دل من مثل نسيم مثل طوفان بلا مي ماند ....
دختري تنهاييم باغ من سوخته است در مرز بهار و پاييز گل من پژمرده چو شقايق غمگين دل من گريان است ...
دختري تنهاييم شعرم احساس خزان غزلم تنهايي قطه هايم تاريک دختري تنهاييم ....دختري تنهاييم !!!


Home
Email
Night Skin

Archives

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386



Links

عشق من
چيستا
کاش در دهکده ي عشق فراواني بود
بيدل عزيزم
تپش هاي عاشقانه ي قلبم
قاصدك شب
آشفته حال
هزارو یک شب با من باش...
ذهن من .............
ويولت
دست نوشته های یک انسان تنها
عاشقانه من
رسم خود کشی یک دختر
دیدن دوباره ی تو فقط تو خواب و خیاله !!!
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:


Design by : Night Skin


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس