|
حالا که دستهايت چتر نمي شود حالا که نگاهت ستاره نمي بارد حالا که خانه اي براي ما شدن نداريم از کاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم تا آوار تنهايي بر سرت نريزد و آرامش خيالت خيس اشکهايم نشود تو روزي با غمي سنگين ز شهرم کوچ خواهي کرد و در عمق افق فرياد خواهم زد : که اي عاشقترين عاشق دمي در لحظه هاي تنگ احساست مرا يکدم به ياد آور که من هرگز فراموشت نخواهم کرد . . . و من چقدر ساده ام که پا به پاي تو به روي خط ريل راه ميروم چه ساده کودکانه در آغوش گرم تو به خواب مي روم چه بي بهانه با دستهاي تو به دست پر غرور باد مي روم پس از گذشت سالهاي دراز به سادگي از ياد مي روم و در هجوم بي کسي بدون تو به ياد تو دوباره روي خط ريل راه مي روم + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 18:33 توسط تاتولی |
من محكومم به تنهايي محكومم به فاصله هر گاهي كه بخواهي من تنهايم با فاصله ها مدارا كن با نبودنم با دوريم بسازو دم نزن زنداني نيستي من تو رو آزاد كردم و خود را زنداني تو نخوانده ايي نوشته هايم را چه خيال بي هوده ايي چه كسي ميفهمد حرف مرا؟ ديووانه را بايد به زنجير بست چه برسد به ديووانه ي تو كه منم ببند دست و پايم را تا زندانيت شوم به گناه تحمل دوريت اين حكمي است كه خود براي دلم تعيين كرده ام من اعتراف مي كنم به گناهم تو محكومي را ديده ايي كه خود حكم را تعيين كند؟ اما نازنينم چاره ايي نيست تو را آزاد مي كنم خود را زندانييت فاصله ي رسيدن به اندازه ي ساعت هاي نبودنت است عقربه ها را مي شكنم اشكانم را ميريزم انتظارت را با مدادهاي رنگي مي كشم چهره ات را در ذهنم مرور ميكنم اينها همه ي كاريست كه مي توانم در نبودت كنم اما من مي دانم كه تو در اين راه كم مي آوري پس دست و پايم را ميبندم برو اشكهايم را نبين نبودنت تجلي بودنت است من اميد دارم به بازگشتت خسته نشوي چون ديگر من نيستم كه جانم را فدايت كنم قول بده عاشق نشوي برو به پشت سرت نگاه نكن مگر آن زمان كه وقتش آيد خدا نگاه دار هر چند می دانم فراموش کردن عادت دیرینه ی توست + نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 17:37 توسط تاتولی |
فراتر از بغضي كه در گلويم مي شكند با دستان آبي دل تنگي در فراسوي مرز هاي آشنايي در سياهي چشمانم منور مي شويي در اتاق تنهايي من جايي براي تو نيز پيدا مي شود زمانش را تو بگو... مي دانم كه تو نيز مرا رها ميكني با همه ي خاطرات مشت بر مهره ي تنهايي من پيچاندي مهر دستان تو دنبال دعايي ميگشت بارها دور زدي، ذهن مرا گرداندي ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي از همين نغمه ي تاريك مرا ترساندي بر لبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست برلبت نام خدا بود و مرا رقصاندي دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت عادتت را به غلط چرخه ي ايمان خواندي قلب صد پاره ي من مهره ي صد دانه نبود تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي به محض آنکه آن اتفاق بيافتد تنهايي به روشنائي درون تنهايي به آرامش خيال تنهايي به تجربه اي شيرين بدل خواهد شد آن روز نزديک است مسرور باش بخوان و با زندگي برقص راهي که تو خود را در آن پيدا کني نبودنت را باهزان گل پر می کنم که شفا یابد چشمانم چشمانی که تو را نبیند کور شود بهتر است + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 12:30 توسط تاتولی |
گيجم تا به كي حرفامو دردهامو بنوشم حرفهاي زيادي در دلم سوخته است كه خودم هم در حيرت آن مانده ام اما مي دانم در دور دستها كلاغي به انتظارم مانده است كه برساند خبر بودنم را به كسي كه به انتظار مهرباني ام نشسته است فكر مي كردم مي شود تنها ماند و دم نزد ميتوان سكوت كرد و بي هيچ گلايه ايي لبانم را با نخ اشك بدوزم تا نكند روزي تاتولي هوس داشتن عشقي بي فرجام كند هنوز هم در هراسم كه دير شود همه ي مباداهايم كه روزي در كوچه پس كوچه ها و بن بست ها سرم را به شانه ي ديوار بسپارم و بشكند بغضي كه سالها در دلم مانده است اما آب از سرم گذشت بي آنكه سايه افكند عشق بر زندگيم هميشه بي نسيب ماندم از ديدن چشمهايي كه قرار است روزي نبيند حتي من را كه در حسرت ديدنش... از عطر حضورت و غسل دهم تمام نبودن هايت را بگو خود را در كدامين چاله ي تنهايي چال كنم كه ديگر ننازم به تنهايي ام كه دروغي بيش نيست پس التماس مي كنم روشن تكليف اشكهاي غلطانم و دلي كه عاشق كردي TaaToli در فراسوي مرزهاي تنم تو را دوست ميدارم در آن دور دست بعيد كه رسالت اندامها پايان مي پذيرد و شعله و شور تپشها و خواهشها به تمامي فرو مي نشيند و هر معنا قالب لفظ را وا مي گذارد چنان چون روحي كه جسد را در پايان سفر تا به هجومي كه كركسها پايانش + نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 19:56 توسط تاتولی |
|
| |||||